به نام خداوند بزرگ داور بر حق به نام خداوند ايثار و انصاف
امروز می خوام براتون داستان بگم ،يه داستان واقعي سرگذشت يه جوون
،يه جووني كه ديگه اميدي نداشت .
اين جوون داستان ما نه به زندگي نه به خودش و نه به ... اميدي نداشت و
داشت تو منجلاب و باتلاقي كه خودش براي خودش درست كرده بود ،غرق
مي شد. ولي خدا هنوز هم به اون جوون اميد داشت تا اينكه در تاريخ
۰۷/۱۲/۱۳۸۴ بهترين فرشته اش روبراي نجات پسرك فرستاد.اون فرشته در
آخرين لحظات عمر پسرك از لحاظ روحي دستش رو گرفت و از مرداب و
باتلاق بيرون كشيد. آنها به سمت هستي ابدي پرواز كردند ولي چون پسرك
مدتها در باتلاق بود روحي بسيار سنگين داشت و اين كار فرشه مهربون رو
سخت و سخت تر كرد ،ولي فرشته به خاطر حس برتري جوئي تسليم
نشد و احساس ضعف نكرد تا اينكه در تاريخ ۱۷/۰۱/۱۳۸۵ اون پسرك هم از پيله
خودش بيرون اومد و همراه فرشته به سمت هستي ابدي پرواز كردند .
مدتها آنها داشتند با هم پرواز مي كردند تا اينكه فرشته متوجه شد به جاي اينكه
آنهابه سمت بالا پرواز كنند به خاطر سكوت پسرك كه بغضش رو تو گلو ش خفه
مي كرددارند به سمت دره ژرف و تاريك تنهائي سقوط مي كنند و فرشته كه
طاقت ديدن اين موضوع رو نداشت و نياز به يه تلنگري بود تا پسرك به خودش
بياد و ببينه كه به جاي پرواز به سوي بي نهايت داره به دره سقوط مي كنه كه
اين اتفاق در ۱۷/۰۵/۱۳۸۵ اتفاق افتاد و بعد از اين موضوع فرشته به پسرك
قول داد كه براي فرياد خاموش پسرك چاهي باشه تا پسرك ديگه از اين به بعد
بغضشو تو گلوش خفه نكنه و فرشته براي پسرك نقش باغباني رو بازي
مي كند كه مي خواد نهاله وجود شخصيته درونيپسرك رو پرورش بده.
و حالا آنها دست در دست هم دارند به سوي هستي ابدي پرواز مي كنند و
در اين راه چشم به لطف الهي دارند و در اين راه پر خطر و پر پيچ وخم از هيچ
مشكلي واهمه اي ندارند زيرا همواره خداوند بزرگ حامي و محافظ آنها در
تمامي مراحل زندگي هست .
پسرك در برابرهيچ طوفان و رگبار سهمگيني كمر خم نمي كنه زيرا فرشته مهربون
و خدا هميشه محافظ و نگهدار او هستند.














برگ نقره اي سي و هشتم
هيچ طوفاني نمي تونه درخت بيد مجنون رو از ريشه بكنه زيرا بيد مجنون
ريشه درخاك ليلي داره