تبليغاتX
۩۞۩ٌ دل اشتباه نمیکنه ۩۞۩ٌ
این وبلاگ هر جمعه با تکراره عشقه ما اپ میشه

تولده یه سالگیت مبارک قصره یخی

 

 

وشنبه 14 آذر1384 ساعت: 6:28

توسط:ستاره
سلام پریسا جون

با هفت تا آسمون پر از گلاي ياس و ميخك
با صد تا دريا پر عشق و اشتياق و پولك
يه قلب عاشق با يه حس بي قرار و كوچك
فقط مي خواد بهت بگه تولدت مبارك

ممنون از اینکه قابل دونستی و دعوتم کردی
تولد مبارک عزیزم . ایشالا هزار سال عمر کنی
من مدت زیادی نیست که باهات اشنا شدم و نمی دونستم که چی بیشتر دوست داری به همین خاطر یه چیزی می خوام بهت بدم که به درد وبلاگ نویسیت بخوره لااقل . البته نمی دونم اما شاید به کارت بیاد عزیزم
برات ایمیل می زنم . لطفا یه چک بکن .
بازم تبریک می گم و ممنونم از محبتت .
همیشه سبز باشی
بدروود

 وب سایت   پست الکترونیک

 

و این شد شروعه یه دوستیه افسانه ای.....

یه دوستیه افسانه ای با یه دختره افسانه ای... یکی که از اون روز تا الان هیچ کسی رو مثله اون سراغ ندارم.... یه ستاره که برام اندازه ی همه ی ستاره های دنیا قشنگ بود...

مینوشت برای خودش و تنهاییه خودش... به خیاله عشقی که صبورانه براش مونده بود و نفهمید که.... یهو اونو تو جمعه خودمون حس کردم...شد یکی دیگه از ابجیای عزیزم..

حالا من علاوه بر نسرین و لیلا و مونا و ساحل و نگین یه عزیزه دیگه هم پیدا کرده بودم...

ستاره اونقدر خوب بود که هیچ کدوممون نفهمیدیم چطوری تو دلمون جا باز کرد..

قصره یخیش برای من شده بود یه جایه همیشگی... تنها جایی که موقعه ی

 خوشحالیم و غمام اولین جا سراغه اونجارو میگرفتم و صاحبش چقدر مهربون ازم

استقبال میکرد.. اخه اون مثله هیچ کس نبود...

..
کاش هیچکدوممون از هم جدا نمیشدیم..
من محبوبمو مریمو تو اون قصر دیدم...

من داداش مهدیمو اونجا دیدم...
من از اونجا خروارخروار خاطره دارم..
ستارو نشناختم..
ولی نشناخته دیوونش شدم...
از صبرش از حسش میترسیدم..
اره میترسیدم...چون خیلی اروم بود...

گذشت و چند روزی از ملکه ی اون قصر خبری نشد.. میدونستم تا حدودی ناخوشه ولی..

خدایا .. با حرفایی که یکی از دوستاش مینوشت تو کامنتاشو با خبرم میکرد میگفت

حالش خیلی بد نیست و برا تولدش میبینمش... قبل از کریسمس بود که با همون حال

تو بیمارستان برام کام گذاشت و خوشترین روزمو برام به وجود اورد ولی حیف که بیشتره حرفاش

بوی رفتن میداد....و نمیدونستم دیگه نمیبینمش...و این نیمی از اخرین حرفاش با من بود:

سه شنبه 6 دي1384 ساعت: 5:26 توسط:تا حالا خواب صورتی دیدی
تا حالا خواب صورتي ديدي
نه تا حالا يه پريه صورتي تو خواب ديدي
مي دوني تو واقعا يه پري هستي
اوووونم از نوع درياييش
پري خانوم مواظب توراي ماهيگيرا باش
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

ببخش پريسا جونم اما فكر مي كنم ديگه وقتي نمونده
مي دوني پري من وقتي از ايران اومدم كه همه دكتراش گفتن
اصلا چيزي نگفتن ..... و من بي رحمانه خوشحال مي شدم
رنگ سفيد براي تو
رنگ سياه از آن من
تو مي گفتي
رقص باران بر گونه هاي تو
چتري با من
تو مي گفتي
آرامشي به وسعت ترانه ها با تو
اندوهي به وسعت دنيا با من
تو مي گفتي
و دانستم من كه خواهم مرد

پري جون مي دوني بعضي حرفا رو نبايد گفت
يادت مياد اون روزاي اول كه با يه دنيا مهربوني ازم خواستي باهاتون باشم
گفتم نمي خوام غصه هاتونو از اين بيشتر كنم يادته گفتم من شايد
گاهي وقتا نتونم بيام خب واسه همين بود ديگه دختره خوووووووووب

به همه بچه ها سلام برسون اميدوارم مثله هميشه تو كاراتون موفق باشين
خيلي خيلي خيلي ببخش ببخش ببخش ببخش ببخش
مرسييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييي
خيلي گلي پري

اون وقتا نمیدونستم چی داره میشه و چه عزیزی رو دارم از دست میدم

 نفهمیدم چی شد که تا اون روزی که رفتم قصره یخی و دیدم نوشته:

"ستاره رفت.. برای شادیه روحش دعا کنین "

باور نکردم.. همه ی سلولهام یخ بست.... بعد از رفتنش با قصرشو خاطره هاش خوش بودم

و میدونستم ستای من هنوز منو میبینه.... امروز قصرش یه ساله میشد...

و دلم میخواست کنارش باشم تا اینکه یه مدته قبل وقتی رفتم خونش

هیچ کسی درو برام باز نکرد....

"""همه ی سلولهام یخ بست """"

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 14:42  توسط اقایی و خانومی