+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 16:53  توسط اقایی و خانومی
من بودم و یه دنیا تنهایی...یه دختری که نمیدونست از این همه تنهایی به کجا پناه ببره یه دفعه قدمش افتاد به یه دنیای مجازی .خواست برای خودش یه خونه بسازه که شاید از تنهایی در بیاد...یه کوله پشتی خرید و رو سر در خونش تابلو زد :::::::
خیلی نگذشته بود که با چند تا مهمونه جدید و ناخونده خوشحالیه بی نهایتی وجودشو گرفت . اما دخترک یاری نداشت و همه ی حرفاش و دلتنگیاش برای یار خیالیش بود . میخواست پیداش کنه شب تاصبح رو به امید اینکه واقعی بشه و یه باراونو از توی قابه خیاله دلش تماشا نکنه میگذروندحاضر بودتمامه سکوته شباشو بده تا یه بار ببینتش...تمومه فکرش بود با خودش قسم خورده بود اگه پیداش کنه پیمان تنهاییشو با فرمانروای دشته سکوت بشکنه و دریچه ی قلبشو روش وا کنه 5 ماه از نوشتنه دخترک میگذشت تقریبا دوستای زیادی پیدا کرده بود اما بازم جای عزیزترینش خالی بود تا اینکه روز ها گذشتن و اون پیداش شد شد همونی که ارزوشو داشت حالا دختر خوشحال بود که میتونه به یه نفر تکیه کنه که میدونس دیگه خیال نیست ..رویاش بود
اما وجود داشت .. اونا عاشقه هم شدن بعد یه مدتی به خاطره وجود چند نفر مجبور شدن کوله پشتیشونو ببندن و یه خونه ی جدید بگیرن اخه کوله پشتیشون از عشق پره پر شده بود اونا میخواستن همه بدونن که عشقشون واقعیه برا همین اسمه خونه ی جدیدشونو گذاشتن::::::::::::: (¸.•دل اشتباه نمیکنه¸.•*´¨) حالا تو خونه ی جدید عاشقونه برای هم مینویسن یه یادگاری از روزای قشنگه عاشقی حالا نبضه زندگیشون بعداز خدا به یاده هم میزنه اوناحاضرن قشنگترین لحظه های زندگیشونو به پای ساده ترین دقیقه های عمره هم بریزن... حالااوناهم شدنددو نفر از هزاران هزار مسافر جاده ی عشق... حالا دیگه دخترک با وجوده مهربونای همیشگیش و عزیزش هیچ وقت تنها نیست..........